بایگانی: مرداد ۱۳۸۶

۲۷ مرداد ۱۳۸۶

همین جا ده‌ها رو به آخر شدند
زمان‌ها دگر دیرباور شدند
 
تو خاموش کن زودتر شمع را
که پروانه‌ها سخت کافر شدند
 
و این‌جا همه شکل‌شان قلب شد
مگس‌ها شبیه کبوتر شدند
 
خدا پای این عهد امضا گرفت
چرا ناخدایان خداتر شدند؟
 
و میشان دنیا چه خوشبین و شاد
که با گرگ‌ها هم برادر شدند
 
چنان بیشه را بوی خون می‌گرفت
چو اشک مرا خوب از بر شدند
 
شهید جدیدی کفن می‌ک...

از خاطرات کودکی-۱-

۲۲ مرداد ۱۳۸۶

ورق می‌زنم
خاطرات روشنم را
تا اتاق‌های تاریک کودکی.
وقتی‌که رعد و برق
مهمان خانه‌مان می‌شد
و من
چه ساده
ژست می‌گرفتم
روبروی صاعقه‌ها
تا عکسم خوب روی ماه بیفتد
 
حالا سال‌های سال‌ست
که من منتظرم
یک صاعقه
                - خیس–
تکلیف چشمانم را روشن کند؟
و از پلّه‌های برقی توی
                - ای کرسی رفیع-
ارتفاع بگیرم
 
با تو اَم
صدای چشمانم را می‌...

از جاده-۴-

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

این جاده
حتی اگر که ته بکشد
حتی اگر که من
پل ‌ های روبروی خودم را
با گام‌های پر از امّا و از اگر
بی‌تاب بگذرم
حتی اگر که ماه
از روی گونه لرزان آب‌ها
بی‌رقص بگذرد
من در جوار تو ای محتوای سبز
از آبی صدای تو آرام می‌شوم
 
من   در شیوع لحظه‌های شرم بی‌تویی
در کوچه‌های شهر
بن‌بست‌ها را
تک‌تک دویده‌ام
تا شاید این حوالی بیراهگی من
آغاز انتهای شوم بی‌تو بو...

از جاده-۳-

۰۹ مرداد ۱۳۸۶

جایی برای گریه در شعرم باز کنید
من
از این پیچ و خم ممتد بدم می‌آید
انگار
دیگر هفت‌برادر
از کلنگ رضاخان ضجه نمی‌کشند
و رضاخان
دیگر از سبیل‌هایش
روغن انگلیسی نمی‌چکد.
رضاخان دارد
به صورت زنگ‌زده شیخ فضل‌الله
- همان که پدربزرگ می‌گفت
امام زمان به‌او از خودش شبیه‌تر است-
می‌خندد.
 
□□□
 
حالا
مردانی بی هیچ شباهت
برای ریش‌های از جنگ برگشته‌شان
ژل‌های ام...

ده‌ و ده دقیقه

۰۶ مرداد ۱۳۸۶

ساعت درست ده‌ و ده دقیقه‌ست
و ثانیه‌ها منتظر من‌اند
شاید زمان ایستاده
و من
این جاده‌های سرازیری را دچار شده‌ام.
 
 
 
 
 
"ساعت ده و ده دقیقه
اینجا تهران‌ست
صدای ..."
تمام صداها جلوی چشمم سیاهی می‌روند
حتی ساعت‌های دیجیتالی دارند به من طعنه می‌زنند
انگار باید این عقربه‌ها را هل داد
تا ساعت دوباره صفر شود.
 
تیر ۱۳۸۶